تبليغاتX
جملات مصور پوریا

کاش خدا سه چیز را نمی آفرید .......           

غرور،دروغ،عشق

 تا هیچ گاه کسی از سر غرور به دروغ دم از عشق نزند

+ نوشته شده توسط پوریا در شنبه دهم دی 1390 و ساعت 19:17 |

برای شنا کردن به سمت مخالف رودخانه، قدرت و جرات لازم است . وگرنه هر ماهی مرده ای هم
می تواند از طرف موافق جریان آب حرکت کند.

.

.

وقتی که دیگر نبود
من به بودنش نیازمند شدم
وقتی که دیگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم
وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم
وقتی که او تمام کرد
من شروع کردم
وقتی که او تمام شد
من آغاز کردم
چه سخت است تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن است
مثل تنها مردن

.

.

دنیا را بد ساخته اند … کسی را که دوست داری ، تو را دوست نمی دارد … کسی که تورا دوست دارد ، تو دوستش نمی داری … اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد … به رسم و آئین هرگز به هم نمی رسند … و این رنج است …

.

.

شرافت مرد هم چون بکارت یک دختر است اگر یکبار لکه دار شد دیگر جبران پذیر نیست

+ نوشته شده توسط پوریا در شنبه دهم دی 1390 و ساعت 19:10 |

نامه ای از دریا

کاغذی را بردا

گر توانستی دریا را

نتوانستی اگر ، موجی را

نتوانستی اگر ، قطره ای از دریا را

چوف کاغذ بگذار

و بینداز به پست باد

تا که در قطعه آن خانه مان

همه دستان عروسکهایت ،

نامه ات را بگشایند آرام

حوض را پر بکنند آرام ، آرام

و سپس با یاد تو

چون پریها به شنا آغازند .

+ نوشته شده توسط پوریا در جمعه نهم دی 1390 و ساعت 17:53 |

مرغ

سر دیوار بلندی که مرا از تو جدا می سازد

خاطر آرزده و غمگین هر صبح

مینشیند مرغی ، آرام ،

و غروب

مثل آن زردی بیمارکه بر دیوارست

می پرد از سربام

+ نوشته شده توسط پوریا در جمعه نهم دی 1390 و ساعت 17:49 |
زندگی : کوهی ست

قله این کوه را تسخیر نتوان کرد

ما همه آن کوه پیمایان مشتاقیم

لیکن ای افسوس !

ره ناهموار را تدبیر نتوان کرد !

+ نوشته شده توسط پوریا در جمعه نهم دی 1390 و ساعت 17:47 |
پروردگارا به من بیاموز :

دوست بدارم کسانی را که دوستم ندارند...

عشق بورزم به کسانی که عاشقم نیستند...

بگریم برای کسانی که هرگز غمم را نخوردند...

محبت کنم به کسانی که محبتی در حقم نکردند...
+ نوشته شده توسط پوریا در پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389 و ساعت 16:58 |

 

تایپ کردم : می دونی؟! زندگی همیشه اونی میشه که ما می خوایم. وقتی ما می خوایم که همین الان که همه چراغای شهر خاموشه و همه خوابن واسمون روز باشه  و بیدار ، وقتی با خاموش شدن لامپ اتاقم که همین الان خاموشش کردم بازم من بیدارم و زندگی جریان داره چون فکر می کنم و به قول دکارت "‌ پس هستم !" پس می بینی که زندگی چیزیه که ما می خوایم. نه اونی که تحمیل میشه که چون شبه ما هم همه به خواب بریم.

طفلک...! همیشه حرفامو قبول داشت . گفت خب آره. راست میگی اما من جور دیگه شم شنیدم اما بی خیال‍ !

کلی طول می کشید تا پیامک برسه . گفتم تو مگه چی شنیدی؟ گفت خب همیشه میگن زندگی اون چیزی نمیشه که ما می خوایم. اگه اون جشنی نیست که انتظارشو داریم حداقل توش شاد باشیم و نیازم شد قشنگ برقصیم. گفتم چرا نیاز شد ؟ خب جشنه دیگه. پاشو برقص ! شاید فکر کنی رقصت به چشم نمیاد اما یه تحرکی که داری بالاخره ! هر چند اونی که بلد نیست برقصه منم. همیشه همین جور بوده . بندری ام برقصم حداقل ، تو ، نمی بینی اما ازون شب خیلی وقته گذشته. 23 تا پیام و حرف مثه همیشه تو پیام های آماده ی گوشیم ذخیره شده که دیگه داره می ماسه. از بس شماره تو گوشیمه نمی دونم به کدوم شون بدم ! کلی هم تو حافظه س. هم حافظه ی گوشیم هم خودم. آخه مغزم قدیما جا زیاد داشت.

چند شبی میشه که وقتی با خودم حرف میزنم مثه همیشه بازم دعوام میشه !همین چند دقیقه پیش بود. جلوی آینه گیر داده بود که تو چرا انقد با موهات ور میری؟ داره میریزه ها ! گفتم به تو چه آخه ! مگه تو میشینی یه گوشه سه ساعت یه بند فکر می کنی و من تو کل مسیر دانشگاه تنهام چیزی میگم؟! حالا مثلا عنق شده و رفته خودشو لای خواب آلودگی قرصای استرس مچاله کرده که مثلا اگه نباشه من هیچم. خب راستم میگه اما حالا دیگه؟ منم و یه کله پر از حرف  و فکر. اگه باهام نباشه و نیاد دیگه اون روز و چیکار کنم؟ با کی حرف بزنم؟ حرفی می مونه که بزنم؟

خلاصه بعد از چند روز کنتاکت مفصل گلوم چاک خورد. یه سری سوسک سیاه و بد بو اومدن بیرونو سریع از زیر در اتاقم رفتن بیرون ! هرچی که بود و داشتم رو ریختم جلوش. گفتم ایناس. ببین خودمم قاطی و داغونم. همون شب یه قدم گذاشتم جلو و با همه ی تعجب و ناباوریش که تا این دم آخری همین ناباوریشم باور نداشت ! ، دستشو گرفتم.

دوباره من بودم و یه میز تحریر و گوشی کنار دستم که هی  ویبرش می ترسوندم و زیر چشمی همراه خوندن کتاب تمام این چند وقت رو می پاییدم که تا روشن شد زیاد نترسم اما نمی دونم چرا همیشه غافل گیرم می کرد !

حالا شده بودیم سه نفر ! یادش به خیر. هیچ وقت هیچ جا به معنای واقعی چهار حرفی کلمه نفهمید که چقدر "تنها"م اما تنهاش نذاشتم. شاهدمم همیشه اینجاس ، تو سرم. اما دیگه نمی شد. نه تحملش واسه من  نه درک اون ازین تنهایی دو نفره. گندش در اومده بود این آخرا که سه نفریم. هنوز چند روز نشده بود که باز فیلم یاد قدیما کرد ! دو دو تا چهار تا نداشت. نمیشد دیگه. اون که اصلا هیچی نمی گفت. منم که می گفتم شاکی بود.

کلا منو با خودش همه جا می برد. تو فکر. همه جا و هیچ جا ! این دیگه بار آخر بود . دیگه ندیدمش یعنی اصلا ندیدمش. نمی تونست خودشو از پشت ابر بیاره بیرون. صورتی داشت مثه ماه اما یه شب نشد از نورش تو چشام خوابم ببره.

الان از شصت پامم بپرسم خبر داره چی گذشت تو اون دوران و تو این مدت اما چشام خدا رو شکر می کنن که بدهکار هیچی نیستن و هیچی ندیدن. یعنی نذاشت که ببینن. نمی تونست بذاره. خوش به حالش. چشامو میگم کمه راحت شبا باز می مونن . من که خوابم نمی بره !

مثه همیشه بیدار بیدارم . گاهی می شینم باهاش حرف میزنم که فردا چیکاره ای ؟! میای باهم بریم دانشگاه؟ هنوز سر شب نشده خوابش برده مسخره ! بیدار که میشم می فهمم خواب بودم و بازم خواب دیدم و همش واسه این قرصای کوفتیه. کلی نگا می ندازم به گوشی لب تخت که ساعت چنده ؟ نکنه سر شبی که خوابم برد حرفی تو رشته های سلولیش و پوستش مونده باشه که از بس منم و خودش بهم نگفته باشه. یه کم ناراحت میشه اما خدارو شکر هنوز باهامه. خودش میگه خوابم میادا اما یه هو می پره که : اه...دیرم شد. چرا راه نمی افتی؟!

با همه کج فهمی و بی شعوریش که حرف ، حرف خودشه عاشقشم به خدا ! می بینه دیر شده باز میگه وایسا جلوی در یه واکس آماده بکش به این لامسبا که پات می کنی بعد خودش تو راه عر عر می کنه که اگه 8 سر کلاس نباشی خیلی خری ! فحشم میذاره عوضی...! یکی نیست بگه کله ی صبح که تو میری بیرون سگم بزنن نمیره اون وقت میگه شبا چرا بی حالی؟!

کلاس با سوادی و حرکت در راه تحصیل علمم که بذاری براش گند میزنه به سر تا پای آدم! بهش گفتم حالا. ایندفعه حرف زیادی بزنه خودش می دونه. گفت مثلا چیکار می کنی؟ گفتم بهت میگم بای بای و میرم با یکی دیگه تنها شم. تا دو ساعت ناراحت بود که چرا گفتم رو سرم مئه ! خب هنوز که نریخته که باورش نمی شه !

همچین سرحال می خواد برسه سر کلاس انگار که چه خبره ؟ حالا انگار میره کلی نت برداری میکنه تو خودش .همین که طپشای قلبم درست میشه و عرقم خشک، هی میگه کاغذ در بیار . میگم واسه چی؟ بذار برسیم. میگه شعری چیزی بنویس واسش. میگم خوابیا. کسی نیست غیر منو تو !

بعد همش دلواپس ساعت 15/9هستش . البته به عادت قدیمش . هنوز یادم می ندازه لعنتی. من که توجهی ندارم اما طول میکشه تا بره بیرون ازش. بعدشم میگه باید بری دستشویی صبح گاهی ! اسمیه که اون روش گذاشته . میگه این همه راه میای خب آدم دل و روده ش... نمی ذارم دیگه ادامه بده. ولش کنی تند و تند حرف میزنه و مغز می ترکونه.

سر کلاسا شروع می کنه به چرت زدنو از جزوه عقب می مونه بعد هی میگه چی گفت؟ چی گفت؟ خاک تو سرت چرا جا می مونی؟! عادتشه ها. من خرم. آره بابا. می دونم همین جوریه و عوض بشو نیستا  اما باز هفته ی بعد همین روز که میشه انگار همه چی با صبح که اومده جدید شده ! کلاس آخر و که می گذرونم دیگه امون نمیده قدم از قدم بردارم. عین یه گلوله برفی هلم میده تو ماشینو اتوبوسو مترو قاطی آدما. میگم بابا این پره .بذار با بعدی بریم. مگه حرف حالیش میشه؟ تازه نرسیده هم خوابش میگیره.

اون اولا باهاش می شستم و فکر می کردم که عشق یعنی چی؟ دوست داشتن چیه؟ ما شدیم ؟ عاشقو میگم. اگه شدیم باید ازین سوال جواب اونم بدیم. آخه اون به عمل اعتقاد داشت نه حرف. کلی کلاس فکری داشت .درست می گفت اما سخت بود ازین راه دور بخوایم هر چی داریمو بریزیم رو هم و بشه جواب و بگیم بهش اینه.حرفو هم که همین جور مثه کشک نمی ریخت تو آش سوالش که. تا خودش به جواب نمی رسید قبول نداشت. حالا اگه جلوشم ماشین بهت می زد و رو هوا با مغز میومدی زمین و بلندت می کرد و می گفتی قبول داری؟ یا هیچی نمی گفت یا یه اشکالی می گرفت که بلند شی و با تن زخمی ، جیغ بکشی و فرار کنی تا سر خیابون.

گاهی وقتا یه احتیاج می دیدمش عشقو. یه جور تصاحب. اینکه ما ، تک و تنها ، یه گوشه ازین شهر می دونیم که یکی فقط مال ماس. خب خیلی شیرینه. یه جورایی مثه اولین برخورد خرما با زبون آدم روزه دار بعد از چند ساعت چیزی نخوردن و رخوت و خالی بودن. تو یه لحظه همه چی شیرین میشه و بعد عادی میشه باز تا فرداش که دوباره همین جوری شه آدم اول صبحی. هرروز تازه س اما اگه همون خرما رم بذاری یه جا با همون شرایط بمونه می گنده و تلخی جاشو می گیره.

ما واسه فکر کردن وقت زیادی نداشتیم. یعنی اون مهلت نمی داد واسه یه وقتی که بشینیم و فکر کنیم و ببینیم اصلا خرمون به چند هست ! تا صبح می شد و تکون می خوردی سلام نکرده معلوم نبود شب از کجا می رسید و باید جاش شب به خیر می گفتی ! کافی بود دو دقیقه یادش ، یادمون نندازه که به ساعت نگاه کنیم. اینم که گیج بود و منگ خواب خودشو رو نیمکتای محوطه باهام می کشوند. از همه چی عقب می موندیم. حتی آماده کردن همین اس ام اسا که هی بهم می گفت الان وقتشه که بهش بدی و خسته نباشید بگی. انگار الاغم و نمی فهمم !

حالا که فکرشو می کنم می بینم بدم نیست که آدم همه ی پیش فرضاش اشتباه از آب در بیادا ! عوضش یاد می گیره یه ستاد بحران تو خودش راه بندازه تا وقتی 50 سالش شد و رسید به همه ی چیزای دست نیافتنی که می خواسته یه روز که کنار شومینه داره کتاب می خونه و قهوه می خوره  یادش بیاد که : عجب راه سخیو اومدما. کاش ازون یکی اومده بودم یا فلان کاررو کرده بودم. اما هر جور شده سعی می کنه نشون بده راضیه که تونسته جمع کنه خودشو . واسه همین یه دست می کشه به موهای کنار سرشو تو آینه ی بالای شومینه  یه لبخند لوک خوش شانسی می زنه که مثلا آره... ما اینیم دیگه !

اما مگه الکی بود ؟ ما که تنها نمی تونستیم پی جواب بگردیم و بهش تحمیل کنیم. خیلی سعی کردیم. کلی عادت داشت که سر ماه نشده بی خیالش شد و یه چیزی شد واسش در حد هلو خوردن!

آدم سختی بود اما احمق نه .می فهمید ، اما نمی خواست و نمی تونستیم بهش بفهمونیم تا خودش اراده نمی کرد. همه چی رو باید تجربه می کرد. آخرشم کرد. نمی دونم. چند شبه به این میگم. یعنی فهمید  ؟!

یه چیزی تو مایه های حرص خوردنای حاج خانوم ، همسایه ی قدیم مون. یه پسر داشت که خیلی خر بود ! خودش همش بهش می گفت ! چه حرصی می خورد سر هر حرکت این. می گفت به فاطمه ی زهرا ننه این ماست سفیده اما تا خودش کورمال کورمال  تو تاریکی نمی رفت سرش نمی گفت آره بابا. این ننه مام راس میگه بنده خدا !

اما اون آی کیوش بالا بود. می گرفت حرفو اما باید روش فکر می کرد. یا پسش می داد یا قبول می کرد. از همیناش خوشم میومد دیگه. مثه بعضی ازین دخترای دیگه هالو نبود.

چقد گشتیم تو نت و می گفتم من و اینو که می بینی رو هم 8000 گیگ حافظه مونه ! بالاخره یه معنایی از عشق تو یه بیت شعری ، جمله ای چیزی میدیم دستت دیگه. چه می دونستیم ما رو می خواد تنها بذاره. حال تایید کردن حرفم نداشت چه برسه هم فکری و حرف.

وقتی با هم تو مترو ، تو خونه پشت میز تحریر یا تو پارک می شستیم و می =خواستیم مثلا به نتیجه برسیم یهو می دیدم بو میاد ! به گند می کشید خهودشو مارو. چی کارش می کردم ؟! مجبور می شدم جلسه رو چند روز عقب بندازم تا خودشو مارو جمع و جور کنه و دوباره بشینیم به فکر کردن. همین چند روز چند روزم شد دیگه که شد...

گیرشم همش این بود که خب بگو اونم حرفی حدیثی چیزی بیاره وسط تا بحث کنیم ببینیم به کجا می رسیم. می گفتم بابا مگه نمی بینی؟ میگه نمی تونم حرف بزنم. فقط اینو می دونم که دوست دارم .

الان که یادش می ندازم میگه ااااااااااا..... پس دوست داشت؟! میگم خفه شو بابا. همین تو پدر مارو در آوردی . حالا دیگه چه مرگته؟ حالا که دو تایی تنهاییم دیگه ! میگه هیچی به خدا. فقط خواستم یاد گذشته کنم. نفهم ِ الاغ ! انگار قراره کسی دیگه یادم بندازه چیزی رو که هی حرف مفت می زنه !

بهش میگم خره ! اول و آخرش خودمونیم دیگه. میگه اون که آآآآره اما بالاخره ما نفهمیدیم اون چرا پاشو نمی ذاشت وسط و یه کم برقصه حالا ما یاد بگیریم ! بهش میگم خفه شو. خجالت نمی کشی وارد مسائل ناموسی میشی؟! من کوه غیرتما تازه خودشم خوشش نمیومد .میگه آی کیو ، خب این همه تو رقصیدی و مجلسو گرم کردی و وسط بودی. حالا خسته شدی. یه لیوان آب داد دستت؟ آشتی کردین اون وسط بود اما قهر کردین تو شدی یه شیطونک سبز لجنی ؟! خب اگه نیومد وسط که دیگه به تو ربطی نداره.

گاهی وقتا به خودم میگم راست میگه اینا . با تمام کمیش اما خوب کار می کنه اون تو. اما خدا وکیلی اون که جواب مواب نمیداد اینم دیگه کرکره رو نیمه باز گذاشته و بی خیال همه چی شده. حتی فکر به اون موقع ها. بعد با این همه سوال توش به من میگه سبز لجنی ! خودش بو گرفته اما من باید از تو بینی م بفهمم حالشو. خوبه چند کیلو هم بیشتر نیستا ! اونم وقتایی که قاطی بود از دستم می گفت این هیچی نیست. حتی هر چی هم ازون تو واسش می گفتم می گفت ای ای .... حالم به هم می خوره که دو تا حرف ریختی توشو تحویلم میدی !

حالا بهم میگه اون دیگه خودش تجربه کرد بابا اون چیزی رو که باید. اما میگم نه بابا. مگه نمی بینی؟ همون جوره هنوز. حرف ، حرف خودشه. نگرانشم. میگه پس تو چرا دیگه حرص می خوری؟ به تو چه دیگه؟

میگم آره خب. اما ... اما تو خواستیا .میگه گم شو باباااا... حالا هر چی شده تقصیر ما شد؟ اون که از اولم می گفت هیچ کارم. تو هم می ندازی به ما؟ خودت وجدانت قرمز میشه مثه این خجالتیا واسه هر چی که به تو ربطی نداره. میگم خب چه کنم بابا؟ دست خودم نیست. واسه همه همینم. می مردم اما به یکی ثابت می کردم ما هم آره... بودیم باهاش. داشتیم یه چیزی که حالا دوست داشتنه یا هرچی که قلقلک مون می داد. دردای دلمو مگه نمیدید ؟ همش حرص بود به خدا ! میگه دیگه کاری نکن طرف اونو بگیرما. با همه ی اینکه 10 بار مارو زیر سوال بردا.خودت قراضه و داغونی به اون چه ؟ چرا توپو می ندازی تو زمین اون. میگم توپ کدومه؟ بازی نبود که. جدی جدی بود. چه می دونم بابا . تو هم می خوای تا آخر عمر سر مارو آسفالت کنی !

الان داشتم بهش می گفتم که می دونی ؟!

امشب هم همون شبه. مثه همون اولا ، با این فرق که من هستم و یه میز تحریر و گوشی کنار دستم که واسه همیشه نور صفحه ش خاموشه. با ساعتی که شب رو نشون میده امال من هنوز بیدارم. مثه همیشه. مثه هنوز.

گاهی می خونم. گاهی هم می نویسم یه چیزایی. البته اگه تو ، تو سرم نباشی چیزی در نمیاد از تکون قلم رو کاغذ و چشم رو کتاب.

کلی حال کرد و خوشحال شد اما می دونم که می دونه که هنوز دو تایی مون تنهاییم. این جا. تو این اتاق...فقط منم و یه مغز پر از حرف و تحرک که همه ی حرفارو میگم و خودمم اگه بخوام جواب میدم.

حالا چند روزه که  باز تیکه می ندازه وقتی تو اتاق نشستم. میگه ت ن ه ا مان دیییم !

میگم نخون بابا. این همه شعر.باز یادم انداختی؟! اینو که خودم می دونم.حرفای خودمه که بهت میگم...

رونوشته ازدوست عزیزم حسام مهربان

+ نوشته شده توسط پوریا در جمعه چهاردهم خرداد 1389 و ساعت 17:26 |
تو” بهش گفتم به خاطر هیچ کس. پرسید پس به خاطر چه زنده هستی؟ با اینکه دلم فریاد میزد “به خاطر تو” با یک بغض غمگین گفتم به خاطر هیچ چیز. ازش پرسیدم تو به خاطر چی زنده هستی؟ در حالیکه اشک تو چشمانش جمع شده بود گفت به خاطر کسی که به خاطر هیچ زنده است...

میدونی وقتی خدا داشت بدرقه ام می کرد بهم چی گفت ؟ جایی که میری مردمی داره که می شکننت نکنه غصه بخوری من همه جا باهاتم . تو تنها نیستی . توکوله بارت عشق میزارم که بگذری، قلب میزارم که جا بدی، اشک میدم که همراهیت کنه، ومرگ که بدونی برمیگردی پیشم

  • هرگاه دفتر محبت را ورق زدی، هرگاه زیر پایت خش‌خش برگ‌ها را احساس کردی، هرگاه در میان ستارگان آسمان تک ستاره خاموش دیدی، برای یک بار در گوشه‌ای از ذهن خود نه به زبان بلکه از ته قلب خود بگو: یادت بخیر
  • حسام عزیز و مهربون
  • + نوشته شده توسط پوریا در شنبه بیست و هشتم آذر 1388 و ساعت 15:58 |

     

    زیبایی زندگی به این نیست

    که چقدر شاد هستی ،

    بلکه به این هست که دیگران چقدر

    از بودن تو شاد هستند

    + نوشته شده توسط پوریا در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 و ساعت 9:13 |

     

    زیبایی زندگی به این نیست

    که چقدر شاد هستی ،

    بلکه به این هست که دیگران چقدر

    از بودن تو شاد هستند

    + نوشته شده توسط پوریا در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 و ساعت 9:13 |

     

    زیبایی زندگی به این نیست

    که چقدر شاد هستی ،

    بلکه به این هست که دیگران چقدر

    از بودن تو شاد هستند

    + نوشته شده توسط پوریا در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 و ساعت 9:12 |
    آسمان چشمهایم مال تو اشکهای جانگدازت مال من خنده های دلگشایم مال تو بی قراری ،درد و رنجت مال من باغ سرسبز خیالم مال تو دشت غمناک وجودت مال من خنده های وقت وصلت مال تو انتظار صبر هجران مال من

    از مطالب زیبای حسام عزیز

    + نوشته شده توسط پوریا در شنبه بیست و سوم آبان 1388 و ساعت 21:46 |
    دستمال کاغذی به اشک گفت:

    قطره قطره‌ات طلاست

    یک کم از طلای خود حراج می‌کنی؟

    عاشقم !

    با من ازدواج می‌کنی؟

    اشک گفت:

    ازدواج اشک و دستمالِ کاغذی!

    تو چقدر ساده‌ای

    خوش خیال کاغذی!

    توی ازدواج ما

    تو مچاله می‌شوی

    چرک می‌شوی و تکه‌ای زباله می‌شوی

    پس برو و بی‌خیال باش

    عاشقی کجاست!

    تو فقط

    دستمال باش!

    دستمال کاغذی، دلش شکست

    گوشه‌ای کنار جعبه‌اش نشست

    گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد

    در تن سفید و نازکش دوید

    خونِ درد

    آخرش، دستمال کاغذی مچاله شد

    مثل تکه‌ای زباله شد

    او ولی شبیه دیگران نشد

    چرک و زشت مثل این و آن نشد

    رفت اگرچه توی سطل آشغال

    پاک بود و عاشق و زلال

    او با تمام دستمال‌های کاغذی فرق داشت

    چون که در میان قلب خود

    دانه‌های اشک کاشت

    مطالب زیبا از حسام عزیز

    + نوشته شده توسط پوریا در شنبه بیست و سوم آبان 1388 و ساعت 21:45 |

    شاید آن روز که سهراب نوشت تاشقایق هست زندگی باید کرد
    خبر از دل پر درد شقایق نداشت باید این جور نوشت هر گلی هم باشی چه شقایق چه گل پیچک و یاس زندگی اجبار است...

    مهناز عزیز .

    + نوشته شده توسط پوریا در چهارشنبه ششم آبان 1388 و ساعت 10:19 |

    ازتون میخوام راجع به جملات نظر بدین......هر کدومو که دوست داشتین.ممنون میشم.

     اگر دروغ رنگ داشت هر روزشاید ده ها رنگین کمان از دهان ما نطفه می بست

    و بی رنگی کمیاب ترین چیزها بود


    اگر عشق ارتفاع داشت من زمین را زیر پای خود داشتم و تو هیچ گاه عزم صعود نمی کردی
    آنگاه شاید پرچم کهربایی مرا در قله ها به تمسخر می گرفتی



    اگر گناه وزن داشت هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد

    اگر دیوار نبود نزدیکتر بودیم, همه وسعت دنیا یک خانه می شد
    و تمام محتوای سفره سهم همه بود
    و هیچ کس در پشت هیچ ناکجایی پنهان نمی شد

    اگر خواب حقیقت داشت، همیشه با تو در آن ساحل سبز لبریز از نا باوری بودم


    اگر همه سکه داشتند, دلها سکه را بیش از خدا نمی پرستیدند

    و یکنفر کنار خیابان خواب گندم نمی دید
    تا دیگری از سر جوانمردی بی ارزشترین سکه اش را نثار او کند


    اگر مرگ نبود زندگی بی ارزشترین کالا بود, زیبایی نبود, خوبی هم شاید


    اگر عشق نبود به کدامین بهانه می خندیدیم و می گریستیم؟
    کدام لحظه ناب را اندیشه می کردیم؟
    چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟
    آری بیگمان پیش تر از اینها مرده بودیم, اگر عشق نبود


    اگر کینه نبود قلبها تمام حجم خود را در اختیار عشق می گذاشتند
    و من با دستانی که زخم خورده توست
    گیسوان بلند تو را نوازش می کردم
    و تو سنگی را که من به شیشه ات زده بودم به یادگار نگه می داشتی و
    ما پیمانه هایمان را شبهای مهتابی به سلامتی دشمنانمان پر می کردیم

    دکتر علی شریعتی

    + نوشته شده توسط پوریا در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 و ساعت 10:50 |

    خداوندا دلم تنگه دلم تنگ **

    جهان در چشم من رنگه همه رنگ

    من و دلبر به هم نزدیک نزدیک

    جدایی بین ما فرسنگ فرسنگ

     

     

    چه زيباست كسي را دوست داشتن با او عشق را ساختن چه زيباست براي كسي سرودن او را بعد از خدا ستودن او را در قصه ها شاه كردن او را در دل خويش جا كردن چه زيباست با عشق زندگي ساختن ، عشق را يافتن و تا ابد با او ماندن

     

     

    عشق چون میوه است, ممکن است که خوب بنظر آید , اما تا وقتی که نرسیده , گازش نزن

     

    + نوشته شده توسط پوریا در دوشنبه دوم شهریور 1388 و ساعت 1:17 |

    دختری با مادرش در رختخواب
    درددل می کرد با چشمی پر آب
    گفت:مادر حالم اصلا خوب نیست
    زندگی از بهر من مطلوب نیست
    گو چه خاکی را بریزم بر سرم؟
    روی دستت باد کردم مادرم!
    سن من از بیست وشش افزون شد
    دل میان سینه غرق خون شد
    هیچ کس مجنون این لیلا نشد
    شوهری از بهر من پیدا نشد
    غم میان سینه شد انباشته
    بوی ترشی خانه را برداشته!
    مادرش چون حرف دختش را شنفت
    خنده بر لب آمدش آهسته گفت:
    دخترم بخت تو هم وا می شود
    غنچه ی عشقت شکوفا می شود
    غصه ها را از وجودت دور کن
    این همه شوهر یکی را تور کن!
    گفت دختر مادر محبوب من!
    ای رفیق مهربان و خوب من!
    گفته ام با دوستانم بارها
    من بدم می آید از این کارها
    در خیابان یا میان کوچه ها
    سر به زیر و با وقارم هر کجا
    کی نگاهی می کنم بر یک پسر
    مغز یابو خورده ام یا مغز خر!؟
    غیر از آن روزی که گشتم همسفر
    با سعیدویاسر وایضا صفر
    با سه تاشان رفته بودم سینما
    بگذریم از مابقی ماجرا!
    یک سری هم صحبت صادق شدم
    او خرم کرد آخرش عاشق شدم
    یک دو ماهی یار من بود و پرید
    قلب من از عشق او خیری ندید
    مصطفای حاج علی اصغر شله
    یک زمانی عاشق من شد،بله
    بعد جعفر یار من عباس بود
    البته وسواسی وحساس بود
    بعد ازآن وسواسی پر ادعا
    شد رفیقم خان داداش المیرا
    بعد او هم عاشق مانی شدم
    بعد مانی عاشق هانی شدم
    بعدهانی عاشق نادر شدم
    بعد نادر عاشق ناصر شدم
    مادرش آمد میان حرف او
    گفت: ساکت شو دگر ای فتنه جو!
    گرچه من هم در زمان دختری
    روز و شب بودم به فکر شوهری
    لیک جز آن که تو را باشد پدر
    دل نمی دادم به هرکس اینقدر
    خاک عالم بر سرت ،خیلی بدی
    واقعا که پوز مادر را زدی

    + نوشته شده توسط پوریا در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 و ساعت 20:10 |

    پدرمومن من ... مادر مقدس من ... نماز تو یک ورزش تکراری است بدون هیچ اثر اخلاقی و اصلاح عملی و حتی نتیجه بهداشتی ! که صبح و ظهر و شب انجام می دهی اما نه معانی الفاظ و ارکانش را می دانی و نه فلسفه حقیقی و هدف اساسی اش را می فهمی. تمام نتیجه کار تو و آثار نماز تو این است که پشت تو قوز درآورد و پیشانی صافت پینه بست و فرق من بی نماز با تو نمازگزار فقط این است که من این دو علامت تقوی را ندارم!

    تو می گویی: نماز خواندن با خدا سخن گفتن است. تصورش را بکن کسی با مخاطبی مشغول حرف زدن باشد اما خودش نفهمد که دارد چه می گوید؟ فقط تمام کوشش اش این باشد که با دقت و وسواس مضجکی الفاظ و حروف را از مخارج اصلی اش صادر کند. اگر هنگام حرف زدن "ص" را "س" تلفظ کند حرف زدنش غلط می شود اما اگر اصلا نفهمد چه حرفهایی می زند و به مخاطبش چه می گوید غلط نمی شود!

    اگر کسی روزی پنج بار و هر بار چند بار با مقدمات و تشریفات دقیق و حساس پیش شما بیاید و با حالتی ملتمسانه و عاجزانه و اصرار و زاری چیزی را از شما بخواهد و ببینید که با وسواس عجیبی و خواهش همیشگی خود را تلفظ می کند اما خودش نمی فهمد که چه درخواستی از شما دارد چه حالتی به شما دست می دهد؟ شما به او چه می دهید؟ و وقتی متوجه شدید که این کار برایش یک عادت شده و یا بعنوان وظیفه یا ترس از شما هم انجام می دهد دیگر چه می کنید؟ گوشتان را پنبه نمی کنید؟

    اگر خدا از آدم خیلی بی شعور و بلکه آدمی که مایه مخصوص ضد شعور دارد بدش بیاید همان رکعت اول اولین نمازش با یک لگد پشت به قبله از درگاه خود بیرونش می اندازد و پرتش می کند توی بدترین جاهای جهان سوم تا در چنگ استعمار همچون چهارپایان زبان بسته ی نجیب بار بکشد و خار هم نخورد و شکر خدا کند و در آرزوی بهشت آخرت در دوزخ دنیا زندگی کند و در لهیب آتش و ذلت و جهل و فقر خود ابولهب باشد و زنش حماله الحطب!!!

    و اگر خدا ترحم کند رهایش می کند تا همچون خر خراس تمام عمر بر عادت خویش در دوار سرسام آور بلاهت دور زند و دور زند و دور زند...... و در غروب یک عمر حرکت و طی طریق در این" مذهب دوری" به همان نقطه ای رسد که صبح آغاز کرده بود. با چشم بسته تا نبیند که چه می کند و با پوز بسته تا نخورد از آنچه می سازد! و این است بنده مومن آنچه عفت و تقوی می گویند.

    کجایی پدر مومن من... مادر مقدس من... وای بر شما نمازگزارانی که سخت غافلید و از نماز نیز. در خیالتان  خدای آسمان را نماز می برید و در عمل بت های قرن را. خداوندان زمین را... 

    بت هایی را که دیگر مجسمه های ساده و گنگ و عاجز عصر ابراهیم و سرزمین محمد نیستند...

    « دکتر علی شریعتی »

    ( پدر ، مادر ، ما متهمیم ) 

    + نوشته شده توسط پوریا در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388 و ساعت 19:8 |

    پدرمومن من ... مادر مقدس من ... نماز تو یک ورزش تکراری است بدون هیچ اثر اخلاقی و اصلاح عملی و حتی نتیجه بهداشتی ! که صبح و ظهر و شب انجام می دهی اما نه معانی الفاظ و ارکانش را می دانی و نه فلسفه حقیقی و هدف اساسی اش را می فهمی. تمام نتیجه کار تو و آثار نماز تو این است که پشت تو قوز درآورد و پیشانی صافت پینه بست و فرق من بی نماز با تو نمازگزار فقط این است که من این دو علامت تقوی را ندارم!

    تو می گویی: نماز خواندن با خدا سخن گفتن است. تصورش را بکن کسی با مخاطبی مشغول حرف زدن باشد اما خودش نفهمد که دارد چه می گوید؟ فقط تمام کوشش اش این باشد که با دقت و وسواس مضجکی الفاظ و حروف را از مخارج اصلی اش صادر کند. اگر هنگام حرف زدن "ص" را "س" تلفظ کند حرف زدنش غلط می شود اما اگر اصلا نفهمد چه حرفهایی می زند و به مخاطبش چه می گوید غلط نمی شود!

    اگر کسی روزی پنج بار و هر بار چند بار با مقدمات و تشریفات دقیق و حساس پیش شما بیاید و با حالتی ملتمسانه و عاجزانه و اصرار و زاری چیزی را از شما بخواهد و ببینید که با وسواس عجیبی و خواهش همیشگی خود را تلفظ می کند اما خودش نمی فهمد که چه درخواستی از شما دارد چه حالتی به شما دست می دهد؟ شما به او چه می دهید؟ و وقتی متوجه شدید که این کار برایش یک عادت شده و یا بعنوان وظیفه یا ترس از شما هم انجام می دهد دیگر چه می کنید؟ گوشتان را پنبه نمی کنید؟

    اگر خدا از آدم خیلی بی شعور و بلکه آدمی که مایه مخصوص ضد شعور دارد بدش بیاید همان رکعت اول اولین نمازش با یک لگد پشت به قبله از درگاه خود بیرونش می اندازد و پرتش می کند توی بدترین جاهای جهان سوم تا در چنگ استعمار همچون چهارپایان زبان بسته ی نجیب بار بکشد و خار هم نخورد و شکر خدا کند و در آرزوی بهشت آخرت در دوزخ دنیا زندگی کند و در لهیب آتش و ذلت و جهل و فقر خود ابولهب باشد و زنش حماله الحطب!!!

    و اگر خدا ترحم کند رهایش می کند تا همچون خر خراس تمام عمر بر عادت خویش در دوار سرسام آور بلاهت دور زند و دور زند و دور زند...... و در غروب یک عمر حرکت و طی طریق در این" مذهب دوری" به همان نقطه ای رسد که صبح آغاز کرده بود. با چشم بسته تا نبیند که چه می کند و با پوز بسته تا نخورد از آنچه می سازد! و این است بنده مومن آنچه عفت و تقوی می گویند.

    کجایی پدر مومن من... مادر مقدس من... وای بر شما نمازگزارانی که سخت غافلید و از نماز نیز. در خیالتان  خدای آسمان را نماز می برید و در عمل بت های قرن را. خداوندان زمین را... 

    بت هایی را که دیگر مجسمه های ساده و گنگ و عاجز عصر ابراهیم و سرزمین محمد نیستند...

    « دکتر علی شریعتی »

    ( پدر ، مادر ، ما متهمیم ) 

    + نوشته شده توسط پوریا در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388 و ساعت 19:8 |

    وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند پرهایش سفید می ماند، ولی قلبش سیاه میشود. دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است ( دکتر علی شریعتی)

    دل های بزرگ و احساس های بلند، عشق های زیبا و پرشکوه می آفرینند ( دکتر علی شریعتی )

    اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است ( دکتر علی شریعتی )

    اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر میشوم . این زندگی من است (دکتر علی شریعتی)

    وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است.وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم (دکتر علی شریعتی)

    اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه‌ای را بالا ببری (دکتر علی شریعتی)

    به سه چیز تکیه نکن ، غرور، دروغ و عشق.آدم با غرور می تازد،با دروغ می بازد و با عشق می میرد (دکتر علی شریعتی)

     

    + نوشته شده توسط پوریا در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388 و ساعت 19:3 |


    Powered By
    BLOGFA.COM